خرید بک لینک

با خودت که تنها می شوی از تو می ترسم می توانی تمام شهر را با اشکهایت خیس کنی میتوانی تمام شادی ها را تبدیل به مرثیه ای سیاه کنی میتوانی از لبخند آدم ها زشت ترین عکس ها را بگیری میتوانی دنیا را وارونه کنی و دیگر سر جایش نگذاری از تو می ترسم وقتی تنها می شوی از تویی که با خودت تک مانده بی اندازه می ترسم می توانی مرا با یک انگشتت از زندگی بیرون بکشی و مرگ را جرعه جرعه در دهانم بریزی

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir پرش از اینجا که من ایستاده ام واژه ها بی معناتر از همیشه کنار هم نشسته اند و برای من خط و نشان می کشند. شب از سیاهی دست کشیده است و کابل های برق روی دیوارهای حیاط پشتی سایه انداخته اند. سمت راست سرم٬ درست پشت گوشم تیر می کشد و هنوز نمی دانم تنهایی در این خانه چه شکلی است چرا که مدام از آن می گریزم. از تو بی خبرم و نمی دانم چرا تصمیم گرفته ام از این خط به بعد این حرف ها را خطاب به تو بگویم. بی خبری٬ شکل ِماهی های کف اقیانوس بی آنکه بدان

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

دوست داشتم می‌شد بدون نیاز به ثبت یوآراِل، عکس ثبت کرد. و من هیچ چیز نمیگفتم و فقط تصویر باند موسیقی روسی Bi-2 را که روی دیوار افتاده، ثبت می‌کردم و بی‌واژه می‌گفتم که در روز جاری چه بویی دارد و رنگ این لحظه، شبیه به دلتنگیِ مجهولِ روزهای خالیِ لمیده روی کاناپه است. و هیچکس نیست که حواسم را از سیاهی‌های این جهان پرت کند.

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir کلاف در زمان حاضر آخرین یکشنبه ی غمگینی ست که توی آپارتمان کوچک و سبزم با پنی تنها هستم. یکشنبه ی بعدی٬ لیبرا با ما خواهد بود و دوباره یک خانواده خواهیم بود. بی عشق.در روز جاری صبح با خواب ر بیدار شدم. یاد نقاشی های گریزان آی مسج افتادم که برای ر می کشیدم. تصویر گذرای ما در شب رو به دریا. گرم خواندن حرفهایمان شدم. پر از خنده و عشق و معنا بود. بله. معنا. حرفهایی که تو می توانی بارها و بارها آن ها را مرور کنی.باز خاک بر سرم ریختم که چرا

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

این لحظه ها٬ روزها و مراحل رو رد می کنم یکی یکی به خیال اینکه همه چیز رو درست میکنم و می ذارم سرجای خودش. از این خبرها نیست همه چیز همینه که هست گاهی شل٬ گاهی سفت٫ گاهی قشنگ٬ گاهی زشت. آه زندگی تو خیلی عجیبی چجوری یه جوری ثبتت کنم که از خاطرم نری؟ باید برگردم و از ۱۹۸۴ بنویسم هیچوقت از دیر خوندن هیج کتابی پشیمون نشدم چون انگار بهترین زمان٬ همون زمان ظاهرا دیر بود.

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:45

صفحه بندی