با خودت که تنها می شوی از تو می ترسم می توانی تمام شهر را با اشکهایت خیس کنی میتوانی تمام شادی ها را تبدیل به مرثیه ای سیاه کنی میتوانی از لبخند آدم ها زشت ترین عکس ها را بگیری میتوانی دنیا را وارونه کنی و دیگر سر جایش نگذاری از تو می ترسم وقتی تنها می شوی از تویی که با خودت تک مانده بی اندازه می ترسم می توانی مرا با یک انگشتت از زندگی بیرون بکشی و مرگ را جرعه جرعه در دهانم بریزی
برچسب:
نویسنده: پرهام نیکفر
برچسب:
نویسنده: پرهام نیکفر
دوست داشتم میشد بدون نیاز به ثبت یوآراِل، عکس ثبت کرد. و من هیچ چیز نمیگفتم و فقط تصویر باند موسیقی روسی Bi-2 را که روی دیوار افتاده، ثبت میکردم و بیواژه میگفتم که در روز جاری چه بویی دارد و رنگ این لحظه، شبیه به دلتنگیِ مجهولِ روزهای خالیِ لمیده روی کاناپه است. و هیچکس نیست که حواسم را از سیاهیهای این جهان پرت کند.
برچسب:
نویسنده: پرهام نیکفر
برچسب:
نویسنده: پرهام نیکفر
این لحظه ها٬ روزها و مراحل رو رد می کنم یکی یکی به خیال اینکه همه چیز رو درست میکنم و می ذارم سرجای خودش. از این خبرها نیست همه چیز همینه که هست گاهی شل٬ گاهی سفت٫ گاهی قشنگ٬ گاهی زشت. آه زندگی تو خیلی عجیبی چجوری یه جوری ثبتت کنم که از خاطرم نری؟ باید برگردم و از ۱۹۸۴ بنویسم هیچوقت از دیر خوندن هیج کتابی پشیمون نشدم چون انگار بهترین زمان٬ همون زمان ظاهرا دیر بود.
برچسب:
نویسنده: پرهام نیکفر